Study4Iranian دارای نمایندگی مستقیم از کالج ها و دانشگاه های کشورهاي انگلستان و مالزي بوده و در این راستا با بهترین سرویس ها در خدمت متقاضیان در زمینه اعزام به دوره هاي آموزشی ، اخذ پذیرش تحصیلی و ویزای تحصیلی از مراکز آموزشی شامل کالج ها و دانشگاه ها و هماهنگی های لازم جهت انتقال و اسکان دانشجویان ایرانی مي باشد.
    خانه های تپه بیلیم بینگ


مهمانی به خانه های مردم مالزی در گزارشی از ماهنامه مونوریل

پنج سال پیش بود که در آخرین پیچ جاده‌ای پردار و درخت منتهی به خانه، راننده‌ی تاکسی پرسید: «بیلیم‌بینگ لا؟» و وقتی پاسخ را مثبت شنید سوال کرد: «یو نو وات ایز بیلیم‌بینگ لا؟» و از آن‌جایی‌که مطمئن بود این‌بار پاسخ منفی‌ست انگشتانش را رو به آسمان نشانه گرفت و گفت «استار‌فروت… یو نو استار‌فروت لا؟…»

در واقع چند ماه از اقامت ما در مجتمع بیلیم‌بینگ واقع در خیابان بیلیم‌بینگ مستقر در تپه‌ی بیلیم‌بینگ گذشته بود که من دریافتم موقعیت مسکونی‌مان به خاطر یک شیب بسیار ملایم تپه قلمداد می‌شود و آن تپه نیز به نام یک میوه‌ی استوایی – استارفروت - نام‌گذاری شده است. میوه‌‌ای که تا پیش از آمدن به مالزی شانس خوردن آن را نداشتم. خانه‌ای که یکی دو سال طول کشید تا به آن عادت کنم و هر بار با چرخاندن کلید در آغوش‌ش امنیت و خوش‌آمد یک خانه را احساس کنم. تصور می‌کنم ما ایرانی‌ها در این سرزمین غریب لحظه‌های مشترکی را در اولین ساعات بیداری نخستین روزهای اقامت‌مان تجربه کرده‌ایم. لحظه‌ای که به هوشیاری صبح‌گاهی رسیده‌‌ بودیم اما هنوز به چند لحظه فرصت نیاز داشتیم تا محیط اطراف‌مان را باز بشناسیم.

اما اکنون بعد از گذشت پنج سال به نظرم می‌رسد لوازم ‌خانه در کنار هم ریشه دوانده‌اند. خانه بویی منحصر به خود گرفته‌ و نور و رنگ متساعد شده از وسایل‌ خانه آن‌جا را به مکانی اختصاصی بدل کرده ‌است. کافی‌ست چند روز از آن دور باشم تا هنگام بازگشت همین بو، رنگ و نور خستگی را از تنم بیرون کند. برای بسیاری از مردم این مرحله‌ای‌ست که خانه، خانه می‌شود.

در این مجتمع مسکونی که خارج از کوالالامپور واقع شده مانند بسیاری از مجتمع‌های دیگر نژادهای مختلف مالایی، چینی و هندی در کنار هم زندگی می‌کنند. به سبب نزدیکی به چند دانشگاه، هم‌وطن‌های زیادی نیز در همسایگی ما سکونت دارند. گاهی با نگاه به پنجره‌ها مفهوم خانه را در تک تک آن‌ قاب‌های روشن و خاموش جستجو می‌کنم. چهارصد و سه خانه، چهارصد و سه دنیای اختصاصی، چهارصد و سه چهاردیواری نه چندان بزرگ که هر کدام قرار است محل امن و آسایش یک خانواده باشد.

از این مجتمع و از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز نژادها چه درس‌هایی که آموختم. در هم‌آمیختگی عطر تند کاری غذای همسایه هندی با بوی عود همسایه چینی - بودایی، صدای مولودی‌خوانی بالای سر کودک تازه به دنیا آمده‌ی مسلمان در کنار صدای زنگوله کوچکی که همسایه‌ی هندو هر روز صبح چند ثانیه‌ای آن را به صدا در می‌آورد؛ هر چند به ظاهر بسیاری را خوش نمی‌آید اما در لایه‌های زیرین این بوی و اصوات، مفهوم انسانی «احترام» و «مدارا» وجود دارد. گواه این ادعا دیدن و شنیدن اختلافات همسایگی‌ست که طی پنج سال به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد.


برای نوشتن این گزارش تصمیم گرفتم شما را به میهمانی چند همسایه در مجتمع ستاره - میوه ببرم تا بیشتر با فضای داخلی خانه‌های مردم مالزی آَشنا شویم.

 

  همسایه مالایی- طبقه‌ی بالا

پیش از این چند‌بار همدیگر را در آسانسور دیده بودیم. این‌بار هم‌زمان با هم به پارکینگ وارد شدیم. درهای ماشین‌شان که باز شد از دو طرف سه کودک قد و نیم‌قد پریدند پایین و بی‌خیال از تذکرات مادربزرگ ریز ریز می‌خندیدند و سر به سر هم می‌گذاشتند. کنار آسانسور که رسیدیم کمی با تردید اما خیلی دقیق توضیح دادم که برای تهیه این گزارش به اجازه یک خانواده‌ی مالایی برای تهیه چند عکس احتیاج دارم و یکی دو ساعت نگذشت که مهمان خانه‌شان شدم.

سر ساعت به خانه‌شان رفتم اما زودتر از موعد دو دختر بچه‌ی ریز و با نمک پشت میله‌های در انتظار من را می‌کشیدند که با دیدن من فرز و چابک پدر و مادرشان را صدا زدند. از بین حرف‌های‌شان دو کلمه «اورانگ پوته» که معنای لغتی آن «آدم سفید» است و در زبان مالایی به خارجی‌ها گفته می‌شود و همی‌نطور «گَمبر» به معنای «عکس» را تشخیص دادم.

در درگاه ورودی بیش از 10-15 جفت کفش و صندل‌های کوچک و بزرگ روی هم مرتب قرار گرفته بودند. پدر و مادر به استقبال آمدند. چند شماره از مجله را به همراه عکس‌هایی از مراسم مسلمانان مالزی با خودم برده بودم تا بتوانم زودتر ارتباط برقرار کنم اما حقیقت این بود که نیاز چندانی به این کارها نبود چرا که خانم خانه در این فاصله‌ی کوتاه برای من یک غذای محلی استان کداح را تدارک دیده بود. دختربچه‌ها با دیدن مجله‌ و عکس‌ها در دست من دفترچه‌های نقاشی‌شان را آورده بودند و با چند کلمه انگلیسی جلب توجه می‌کردند.


خانه‌ی ساده و چشم‌نوازی بود. ترکیبی از رنگ کرم، قهوه‌ای، قرمز و سیاه داشت. مثل تمام خانه‌های مالایی‌ها که تا به حال دیده بودم دیوار‌ها با قاب‌هایی از آیات قرآن و نام «الله» و «محمد» تزئین شده بود. صحبت‌ها نیز مثل همیشه از مقایسه ایران و مالزی و افزایش تعداد مردم خاورمیانه در مالزی شروع شد. مرد می‌گفت در همسایگی‌شان دو پسر ایرانی مجرد زندگی می‌کنند که خیلی دوست دارد با آن‌ها ارتباط برقرار کند اما نمی‌داند چگونه. می‌گفت فقط هر‌بار که می‌بیندشان بلند می‌گوید «السلام‌علیکم» و آن‌ها فقط می‌گویند «سلام» و می‌روند…

برایش توضیح دادم که عبارت «و علیکم‌السلام»در بین ایرانی‌ها رایج نیست و سلام را در جواب سلام می‌گوییم و احتمالن آن‌ها هم خوشحال می‌شوند که با شما آشنا شوند. سپس مرد با توضیح این‌که چیزهای زیادی راجع به ایران و اقوام و نژادهای مختلف ایران می‌داند پرسید که آیا من از نژاد آریایی هستم. خنده‌ام گرفت. واقعن نمی‌دانستم در جواب به این سوال دقیقن چه بگویم: «خوب...ممم...واقعیت این است که بعد از گذشت قرن‌ها کسی در ایران نمی‌تواند بگوید که اجدادش آریایی هستند اما به هر حال من هم بدم نمی‌آید ادعای آریایی بودن داشته باشم.»

خلاصه صحبت‌ها حسابی گل انداخت و کنجاوی هر دو طرف بحث را بدون مکث به جریان می‌انداخت. صحبت از غذا و تنوع قیافه ایرانی‌ها گرفته تا تفاوت چادر عربی و ایرانی و یا تفاوت زبان مالایی و اندونزی و …


در میان صحبت‌ها مادربزرگ و پدربزرگ هم به ما ملحق شدند. آن‌ها از استان کداح برای دیدن فرزند چهارم این زوج جوان که کمتر از دو ماه پیش به دنیا آمده بود در این خانه بودند. بعد از صرف غذا و چند عکس یادگاری از خانم و آقای خانه خواستم آدرس ای‌میل‌شان را برای فرستادن عکس‌ها به من بدهند. بدون اغراق یکی از جالب‌ترین قسمت‌های این مهمانی زمانی بود که از من خواستند عکس‌ها را به ای‌میل مادربزرگ بفرستم چرا که آن‌ها چندان با اینترنت سر و کار ندارند.

 

  همسایه چینی- طبقه پایین

«هلن» را نه فقط ساکنین مجتمع بیلیم‌بینگ که بسیاری از ایرانیان منطقه‌ی سردانگ می‌شناسند. او زنی 44 ساله و زبر و زنگ است که مشاوره‌ی مسکن می‌دهد. تعداد زیادی از هموطن‌های ما در این منطقه خانه‌های‌شان را از طریق هلن پیدا کرده‌اند.

از پیشنهادم استقبال کرد و از من خواست ساعت 8 شب که همه‌ی اعضای خانواده‌اش در کنار هم جمع هستند به منزلش بروم.
روی در ورودی یکی از عبارت‌های چینی که با اکلیل و زرق و برق نوشته شده و معنای «ثروت» می‌دهد را آویزان کرده است. در این سال‌ها بارها دیده و شنیده‌ام که چقدر با احترام درباره‌ی آدم‌های پول‌دار صحبت می‌کند. در واقع چهره‌اش بعد از گفتن «او بسیار پول‌دار است» تغییر می‌کند. لب‌هایش را به هم می‌فشرد، ابروهایش را بالا می‌اندازد و گردنش را کمی متمایل به چپ به سمت بالا حرکت می‌دهد.


هنگام ورود رنگ نارنجی دیوارها گرما و حس خوشایندی به من منتقل کرد. می‌دانستم که رنگ قرمز و نارنجی در فرهنگ چینی کاربرد زیادی دارد و به معنای خرد و قدرت است. مبلمان‌ها کاملن طبق سلیقه‌ی چینی‌ها انتخاب شده بود. میز و صندلی‌های سنگی و سنگین نهارخوری، مبل‌هایی با طرح‌های ساده و از همه مهم‌تر یک معبد کوچک نزدیک به ورودی منزل. چینی‌ها معتقدند برای رفع نظر این معبدهای کوچک باید از بیرون خانه دیده شوند.

روی یکی از دیوارها نقاشی بزرگی با طرح هفت مرد و یک زن آویزان بود. پدر هلن توضیح داد که این‌ها خدایان قدرتمندی هستند که هزاران سال پیش گرد هم آمدند و یک گروه تشکیل دادند. در گوشه‌ی دیگر اتاق مجسمه‌ی بودا قرار گرفته بود که شکل ظاهری آن برخلاف معابد بودایی هندی‌الاصل با شکمی فربه و بی‌خیال در حال قهقه‌زدن بود. در ‌عین‌حال روی سکوی بلندتری مجسمه‌ی الهه‌ی رحمت - کوان‌یین - هم به چشم می‌خورد.

هلن توضیح داد که برای خانواده‌ی او کوان‌یین خدای برتر است و بودا که الهه‌ی ثروت است در رده‌ی پایین‌تر قرار دارند و بعد از او این هشت الهه قدرتمند که هر کدام ویژگی و تخصص خاصی دارند مورد احترام و توجه‌اند. زمانی که از بودا به عنوان خدای ثروت یاد کرد به نظرم رسید که احتمالن افراد ثروتمند از نظر او افرادی تقدیس‌شده و یا نظر‌کرده به حساب می‌آیند.

از من سوال‌های زیادی راجع به ایران و قوانین مربوط به اجاره‌ی خانه پرسید. گفت: می‌دانی ... ایرانی‌ها مشتریان بسیار خوبی هستند. گفتم: اما…، خندید و گفت: اما وقتی نمی‌توانند یک قانونی را رعایت کنند عصبی می‌شوند و اعتراض می‌کنند. مثلن در تمام قراردادهای اجاره ذکر شده است که اگر پیش از اتمام قرارداد خانه را تخلیه کنید مبلغ ودیعه استرداد نمی‌شود اما نمی‌دانم چرا ایرانی‌ها فقط در این مورد همیشه شاکی هستند و می‌گویند که به آن‌ها گفته نشده است. ولی آدم‌های مهربانی هستند و تا به حال بارها من را به غذا دعوت کرده‌اند. حتا یک بار به من آبجوی ایرانی با طعم سیب دادند. پرسیدم: آبجوی ایرانی دیگر چیست؟ احتمالن دلستر بوده و الکل نداشته است. اما گفت‌وگوی‌مان در این‌باره به نتیجه نرسید چون هلن اصرار کرد که آبجوی ایرانی با طعم سیب خورده که با وجود الکل کم، طعم خوشمزه‌ای داشته است.

هنگام خداحافظی متوجه شدم که آشپزخانه‌ی هلن بزرگ‌تر از آشپزخانه‌ی خانه‌ی ماست. در واقع او با برداشتن دیوار بالکنی فضای آشپزخانه‌اش را بزرگ‌تر کرده بود. پرسیدم: مگر شما زیاد آشپزی می‌کنید؟ اکثر خانه‌‌‌های مالزی آشپزخانه‌‌های کوچکی دارند اما به نظر می‌رسد این فضا برای شما کافی نبوده است. هلن توضیح داد که خانواده‌ی او به سلامت غذا خیلی اهمیت می‌دهند و خواهرش کارهای آشپزی را به عهده دارد. خواهر هلن توضیح داد که وعده‌های غذایی‌شان بیشتر تی‌‌فو، سوپ، ماهی، رشته‌های برنج و مخلوط سبزیجات است.


در آخر از اعضای خانواده‌ی هلن خواستم کنار هم جمع شوند تا عکسی به یادگار بگیرم؛ همسرش، پسرش، خواهرش و پدر و مادرش. اما مادرش حاضر نشد در مقابل دوربین بایستند. می‌گفت وقت کافی برای آرایش مو و لباسش نداشته. این حرف باعث خنده‌ی همه ما شد ولی او مصرانه از ایستادن در مقابل دوربین امتناع کرد.

 
  همسایه هندی- هم‌طبقه

آقای الانگووان هم یکی از معروف‌ترین همسایه‌های ما در مجتمع ستاره - میوه است. او را بیشتر ژاکت به تن هنگام ورزش‌کردن در اتاق ورزش و دویدن در کوچه‌های اطراف مجتمع می‌توان دید. حواسش به همه‌ی همسایه‌ها هست… بیشتر خانواده‌های ایرانی را می‌شناسد و اگر پا بدهد با پرسیدن چند سوال خود را از وضعیت تحصیلی، کاری و غیره آن‌ها به روز نگه می‌دارد. چرا؟ … احتمالن به این دلیل که آقای الانگووان مسئول امنیتی یک شرکت نه چندان کوچک در مالزی است و «امنیت» دغدغه‌ی اصلی اوست. بی‌گفت‌وگو حضور این مرد هندی در نظم و امنیت این مجتمع نقش مهمی دارد. گاردها از وی حساب می‌برند و توجه ویژه‌ی او به لوازم ورزشی امکانات ما را نسبت به چند سال پیش بیشتر کرده است.

وارد شدن به خانه‌ی آقای الانگووان مناسبات خاص خودش را داشت؛ دو گفت‌وگوی مقدماتی و دو تماس برای تعیین روز مناسب. هنوز به ورودیه خانه نرسیده بودم که متوجه شدم این صدای زنگ که پنج سال است صبح‌ها یکی دو دقیقه در راهرو می‌پیچد از خانه‌ی آقای الانگووان است. در واقع همسر او طی مراسمی هر روز صبح یک حبه روغن را در درگاه در آتش می‌زند و با به صدا درآوردن زنگ و روشن‌کردن یک شمع اعضای خانواده را پیش از بیرون رفتن از خانه تبرک می‌کند.

کفش‌هایم را درآوردم و وارد خانه شدم. همسرش سریع پشت سر من کفش‌ها را از جلوی درگاه برداشت. شرمنده شدم. فراموش کرده بودم که نباید در معابد و خانه‌های هندو کفش‌ها مقابل درگاه رها شوند.


وارد که شدم یک قاب عکس بزرگ بر من معلوم کرد که آقای الانگووان پیش از این یک نظامی بوده است. او توضیح داد که 23 سال از عمرش را در نیروی هوایی خدمت کرده است.

دعوت به نشستن شدم چرا که دخترها هنوز آماده نشده بودند. صدایشان را می‌شنیدم که در تکاپو و رفت و آمد هستند. سرانجام کوچک‌ترین عضو خانواده آمد و درست پهلوی دست من نشست؛ مثل یک فرشته‌ی زیبا در یک لباس ساری رنگارنگ. هنگام راه رفتن و صحبت‌کردن از گوش و دست و پایش صدای جرینگ جرینگ انواع زیورآلات هندی شنیده می‌شد.


از آن‌جایی‌که محل کار آقای الانگووان به خانه نزدیک است او گاهی برای صرف نهار به منزل می‌آید و در کنار خانواده غذا می‌خورد. خانمش توضیح می‌دهد که فقط یک بار در روز آشپزی می‌کند و شب‌ها چاپاتی نان می‌خورند. درباره‌ی رنگ آبی دیوارها و مبلمان سوال می‌کنم که متوجه می‌شوم همه را آقای الانگووان انتخاب کرده است. دختر با صدای بلند می‌گوید: «پدرم عاشق رنگ آبی‌ست» و آقای الانگووان توضیح می‌دهد که او از این رنگ آرامش می‌گیرد و هر روز هنگام بازگشت به خانه با دیدن این رنگ احساس «امنیت» می‌کند. او حتا کاشی‌های آشپزخانه را نیز آبی انتخاب کرده و مهتابی‌های سفید و آکواریوم پر از ماهی نیز حتمن به همین منظور در این خانه کارگذاشته شده است.

آقای الانگووان می‌گوید خیلی خوشحال است که ایرانی‌ها در مالزی راحت هستند و خودشان را با این محیط تطبیق داده‌اند. او می‌گوید که اکنون تعداد زیادی دوست ایرانی دارد و یک‌بار هم در رستوارن ایرانی‌ها در کوالالامپور جوجه‌کباب خورده است.


متاسفانه نمی‌توانستم دعوت آن‌ها را برای صرف غذا قبول کنم. از آن‌ها خواستم در کنار هم بیاستند تا عکسی به یادگار بگیرم. هنگام خداحافظی متوجه شدم رابطه‌ی خوبی بین این خانواده‌ی هندی و همسایه‌ی رو‌به‌رویی‌شان که چینی‌‌تبار بود برقرار است به‌طوری که هر دو همسایه همیشه درهای منزل‌شان به روی هم باز است. دختر آقای الانگووان برایم گفت که کودک همسایه‌شان به تازگی راه‌ رفتن را آموخته است و هر روز صبح اولین مهمان آن‌هاست. دیدن رابطه‌ی خوب دو همسایه با تفاوت‌های نژادی، زبانی و مذهبی دو عبارت احترام و مدارا را بار دیگر در ذهنم روشن کرد.




  صفحه اصلی   |   تحصیل در مالزی   |   تحصیل در انگلستان   |   اخبار   |   مقالات   |   آلبوم تصاویر  |   درباره ما   |   تماس با ما  |   فرم مشاوره
     Copyright © 2004 - 2017. Study4Iranian.com All Rights Reserved. v2018